دل دریایی ام
اینک
اسیر موج و طوفان جدای هاست
و تو در ساحل غم ها و با فانوس چشمانت ٬
به راهم منتظر ماندی
و زیر لب چنین خواندی :
« تو را من چشم در راهم* »
* این بیت مربوط به نیما یوشیج میباشد
اشک چشم نامندت
اما ٬
از دل آغاز سفر کردی
ترا من ٬ اشک دل نامم ...
چو دل میسوزد و عصاره ی سوزش تویی
ای یک قطره ات دریای درد و غم
شرر باد ز تو
گر کمتر از یک قطره ٬
حتی نم !
بالهای گنجشک را میدزدم
بر خود می دوزم
و پرواز را میاموزم
می آیم تا حیات خانه ات
انجیر میان را میابم
.... و از آن راه اتاقت را ٬
تو خفته ای ناز در بسترت
می آیم بالای سرت
و با دستم و احساسم ٬ موهای ژولیده ات را کنار میزنم تا بهتر ببینمت ...
و فکر میکنم ٬ تو چه خواب میبینی ؟؟
و تو در خواب مرا میبینی
که گنجشکی شده ام و از انجیرت تو را یافته ام ...
و حال بالای سرت ایستادم
اسب ها رم کرده اند
افسارشان شادی من است
من شادی را گم کرده ام ...